عبدالله مستوفى

407

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تمام كرده‌ايد ! جريان مذاكره چه بود ؟ » گفتم : « جزئياتش زياد است ، اجمالا برگ شاهزادگيش زدم و از خر شيطان پائينش آوردم ، باهم چاى خورديم و با همين شرايط دست گرمى بهم داده از هم جدا شديم . هفته‌اى دو سه شب حاشيه‌نشينى مجلس وزير داخله هم براى من بىتفريح نيست . » بعد از يكى دو ماه روزى مرنار به من گفت : « شاهزاده از من دعوت كرده است فردا شب بمنزلش بروم در كار نان صحبت كند ، شما هم بيائيد اينجا باهم برويم . » فردا عصرى نامه‌اى از او دريافت داشتم كه در آن نوشته بود : « فكر كردم شايد شاهزاده بخواهد چيزهائى در امر نان به من بگويد كه با حضور شما نتواند آزادانه صحبت كند ، صلاح دانستم با ترجمان الدوله بروم ، بنابراين زحمتى بشما ندارم . » نه من از مرنار چيزى از نتيجهء اين ملاقات پرسيدم و نه او چيزى به من گفت ، نميدانم در نتيجهء اين جلسه چيزى بچگ‌وپوز شاهزاده رسيد يا خير ؟ مرنار و عين الدوله و ترجمان الدوله هر سه مرده‌اند و حل معما به آن دنيا افتاده است ، خدا در روز حساب سر فارغ به من بدهد تا از موضوع باخبر شده به راشى و مرتشى هر دو بخندم . بلژيكىها براى پيشرفت كار خود از اين خيانت‌پيشگىها زياد داشتند و از اين « دوستها در سر جاليز ملت ايران » زياد ميگرفته‌اند . تمام سنگينى كار نان به پشت من قرار گرفت يكى از خصائص بلژيكىها نقض قول‌وقرار بود ، وقتى كه خرشان از پل ميگذشت ، جمهورى ديگر اهميتى بقول‌وقرار رئيس خود مرنار نداده دست ايرانيها را در حنا ميگذاشتند تا هرطور بتوانند كار خود را پيش ببرند . در كار نان هم همين سنت سنيه را معمول داشتند . ميدانيم قرار من با مرنار اين بود كه او جنس تهيه كند و من عادلانه و عاقلانه به مصرف برسانم ، همينقدر كه فكر مرنار از ادارهء نان شهر فارغ شد ، غير از آرد روسى ديگر پاپى رساندن گندم و جو بانبار نبوده به من ميگفت شما خودتان از هر جا ميتوانيد فكر كنيد . منهم جنسهائيكه بميدان وارد ميشد بوسيلهء اشخاصيكه كسى آنها را نميشناخت ، ميخريدم و بانبار ميفرستادم ولى اين جنس كافى نبود . سعد السلطان قزوينى را براى خريد غله معرفى كردم ، با خروارى يكقران حق - العمل ، او را بجان انباردارهاى شهرى انداخته پانصد خروار گندم و جو خريدارى و بانبار نقل ميشد . يكى از انباردارهاى شهر ، اسكندر خان ارمنى سرتيپ قزاق بود كه ببهانهء جيرهء قزاقها و عليق اسب آنها مقدار زيادى گندم و بقول خودش « ژو » داشت . اين سرتيپ ارمنى درشق كمانى هزار لگد بگور يهوديها زده در دندان‌گردى افراط ميكرد . در ميان شيعيان على ولى اللّه هم ، حاجى صادق علاف سرچشمه و پامنار ، برادر حاجى رضا قلى ميوه‌فروش سر چهار راه لاله‌زار ، دست كمى از او نداشت . گندمها را به نرخ ميدان كه در بيست و دو تومان واداشته بوديم ميخريديم ، جوها را هم از قرار پانزده تومان بها ميداديم ، تا يك ماه بعد از عيد نوروز كار به همين پايه‌ها ميگشت ، در اينوقت بمرنار گفتم : « من از دو ماه باقيمانده تا سر خرمن ايمن نيستم . زيرا شترها بچرا ميروند و تجار گندم